ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | |||
5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 |
12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 |
19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 |
26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
گاهی نه گریه آرامت می کند ونه خنده
نه فریاد آرامت میکند ونه سکوت
آنجاست که با چشمانی خیس
رو به آسمان میکنی و میگویی
خدایا تنهایم تو را دارم
تنهایم مگذار
حواست باشد بانو
اگر به مردی بیش از حد بها دهی
دیگر برای داشتنت تلاش نمی کند
نگاهش سرد میشود
کلامش بی روح
دستانش یخ زده
حرف هایش بوی دل مردگی می گیرد
وآغوشش بوی هوس ...
اینجا در دنیایم فاصله ها بیداد میکند
همه کر می شوند وصدای هق هق ها را نمی شنوند
همه کور می شوند وغم را در چهره ها نمی بینند
همه شل می شوند و توان یاری رساندن را ندارند
وای خدای من چقدر اینجا بوی مردگی میدهد....
روزگارا ،که چنین سخت به من میگیری
باخبر باش که پژمردن من آسان نیست
گرچه دلگیرتر از دیروزم
گرچه فردای غم انگیز مرا میخواند
لیک باور دارم دلخوشی ها کم نیست
زندگی باید کرد....
قمار زندگی را به کسی باختم که "تک دل " را با "خشت" برید
جریمه اش یک عمر حسرت شد!
باخت زیبایی بود....!!!
یادش رفته بود که من یارش بودم نه حریفش!
یاد گرفتم به "دل" ، "دل " نبندم ...
یاد گرفتم از روی "دل" حکم نکنم ...
دل را باید "بُر " زد جایش سنگ ریخت ...
که با خشت " تک بُری " نکنند...