باران

شروع دیگر

باران

شروع دیگر

خسته شدم

 

در رویاهایت جایی برایم باز کن  

جایی که عشق را بشود مثل بازیهای کودکی باور کرد  

خسته شدم از بی جایی !

نظرات 5 + ارسال نظر

کـاش به خودمان قــول بدهیــم
وقتی عاشق شویــم که ” آماده ایم “
نــه وقتی کــه ” تنهــائیـم”.

نیما 1392,04,25 ساعت 09:07 http://n-poems.blogsky.com/

قشنگ بود. مرسی


...
باد که بیاید، باران که بیاید
تو باید به عمد از میان آوازهای کودکان بگذری
چترت را کنار ایستگاهی در مه فراموش کن
خیس و خسته به خانه بیا
نمی‌خواهی شاعر باشی، باران باش!
همین برای هفت‌پشتِ روئیدنِ گل کافی است،
چه سرخ، چه سبز و چه غنچه!

سید علی صالحی

ما دیگر سالهاست که خسته ایم ... سالهاست این جسم خسته را به زور با خود حمل میکنیم ..

من به فرداهای تو
به آبی آسمان
به سبزی نگاه باران
من به روزی که
دوباره کوچه ها می خندند
من به
آغازی بر یک پایان
یقین دارم …
دلتنگ مشو
زندگی بر مدار امید می چرخد.
"ایلیا مرادی"

عاشقی یعنی... وقتی که به یادش میفتی...

ناگهان نفست در سینه حبس میشود

و چنان بغضی گلویت را میگیرد که اشک دور چشمانت حلقه میزند
و نمیدانی که باید آن را ترکاند یا همینطور در خود نگهداشت...

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد