باران

شروع دیگر

باران

شروع دیگر

دیوانه باران زده

سهراب ،
گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی.....

 گفتی جور دیگر باید دید! دیدم ولی.....

 گفتی زبر باران باید رفت ! رفتم ولی

او نه چشم های خیس و شسته ام را ،نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید .

فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت : دیوانه باران زده

نظرات 1 + ارسال نظر

یه سوال به سوالهای شب اول قبر اضافه شد:

یارانه تو چیکار کردی؟

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد