باران

شروع دیگر

باران

شروع دیگر

این روزها

این روزها برد باکسی ست که بی رحم باشد 

از دلت که مایه بگذاری سوخته ای......

بودن یا نبودن

گاهی آدم میماند بین بودن ونبودن 

به رفتن فکر می کنی 

اتفاقی می افتد که منصرف می شوی ....

میخواهی بمانی ، رفتاری می بینی که انگار باید بروی ....

این بلاتکلیفی خودش کلی جهنم است ......


بامن بخوان

با من بخوان 

از مادری که توی درداش سوخته بود ...

از اون جوونی که واسه نونه شبش کلیه اش را فروخته بود....

از پدری بخون که صد  هیچ باخته بود به سرنوشت ...

از بچه ای که گشنه بود ولی مشق بابا نان داد می نوشت ....

به آدمها دل نده

به آدمها دل نده ......

تو که از خدایشان عاشقتر نیستی......

اینها خدای خود را به نیم نانی 

وتو را به نیمه شبی میفروشند...... 


ایستاده ام

ایستاده ام .....

بگذار سرنوشت راهش رابرود ...

من 

همین جا 

کنارقول هایت 

درست روبروی دوست داشتنت ودر عمق نبودنت 

فال نیک

دنبال کلاغی میگردم تا قارقارش را به فال نیک بگیرم ....

وقتی همه ی قاصدک ها لال اند ......