ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | |||
5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 |
12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 |
19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 |
26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
گاهی آدم میماند بین بودن ونبودن
به رفتن فکر می کنی
اتفاقی می افتد که منصرف می شوی ....
میخواهی بمانی ، رفتاری می بینی که انگار باید بروی ....
این بلاتکلیفی خودش کلی جهنم است ......
با من بخوان
از مادری که توی درداش سوخته بود ...
از اون جوونی که واسه نونه شبش کلیه اش را فروخته بود....
از پدری بخون که صد هیچ باخته بود به سرنوشت ...
از بچه ای که گشنه بود ولی مشق بابا نان داد می نوشت ....
به آدمها دل نده ......
تو که از خدایشان عاشقتر نیستی......
اینها خدای خود را به نیم نانی
وتو را به نیمه شبی میفروشند......
ایستاده ام .....
بگذار سرنوشت راهش رابرود ...
من
همین جا
کنارقول هایت
درست روبروی دوست داشتنت ودر عمق نبودنت