باران

شروع دیگر

باران

شروع دیگر

آغوش

 

روی بند دلم راه میروی  

با خنده هایت ،  

حکم قتلم را صادر می کنی  

آفتابگردان ها ،  

سر تعظیم فرود می آورند! 

باددر آستین پیراهنت می رقصد  

با این همه دودی که به چشم ماه می رود  

قرار است کجا کلک آغوشم را بکنی !

نقاب

 

چشمهایم را می بندم  

نقابت را بردار ..... 

بگذار صورتت هوایی بخورد

سقوط

شیرجه های نرفته گاهی

 کوفتگی های عجیبی  

برجای می گذارند .......

تقدیم به مادرم ( سومین نوشته دلتنگیهام )

همیشه مثل یه خواب بود بودن  تو  

همیشه مثل سراب بود دیدن تو  

تو شدی یه قاب عکسی که روی طاقچه نشسته

تو شدی یه خاطره واسه روزهایی که رفته  

دیگه دستام نمیتونه بگیره دستای گرمت  

دیگه نگاهم نمی تونه گم بشه تو چشم مستت  

تو شدی یه یادگاری واسه روز موندگاری  

تو شدی نگین نایاب واسه روزی که نمی یای  

رفتی ورفتی از اینجا  

شدی همسایه ابرها  

دلم از غصه می گیره   

دیگه چشماتو نبینه  

حالا دیدار به قیامت  

ای تو بانوی نجابت

بی اعتنایی

 

 


آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری
می خواهم بدانم،
دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای
خوشبختی خودت دعا کنی؟

بچگی

 

کاش بازهم بچه میشدیم،

همان زمانهایی که تنها تلخی زندگیمان شربت تبمان بود.....